X
تبلیغات
سارویه

سارویه

آنگاه که عشق دامن می گستراند کلام خاموش می گردد

داستان مسافرتم!
سلام به دوستای گلم!

من اومدم، یعنی دو شب پیش اومدم ولی وقت نشد که بیام و بنویسم!

تو یه جمله باید بگم که مسافرتم عـــــــــــــــــــــــالی بود!!

خیـــــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت! جاتون خالی

من اردوی دانشجویی فقط یک روزه شو رفته بودم.ولی این که دو روز بود خیلی خوش گذشت، تجربه ی جالبی بود.همکلاسیمم همون اول دید که من اومدم گفت یکی از اردوهارو بیای دیگه دوس داری همشو بیای! راستم میگفت.الان دلم میخواد اردوی شیرازم برم.اون آخرای اردیبهشته.ببینیم خدا چی میخواد :)


خب بذارین تعریف کنم!

شب پنجشنبه 28ام با بابام رفتیم دنبال مژده بعدشم رفتیم دانشگاه.ساعت 11 بود.دیدیم فقط دو سه نفر اومدن.کلی منتظر موندیم تا همه اومدن، جز راننده! بالاخره ساعت 1 راننده هم اومدو حرکت کردیم.


ساعت حدود 3-4 بود که همه دراز کشیده بودن رو صندلیهاشون، بعضیها هم خواب بودن. من رفتم از تو کوله خودم که رو یه صندلی دیگه بود پتو بردارم.همینطور که داشتم پتو رو درمیاوردم، یهو اتوبوس ترمز زد! منم دوفـــــــــش!!! افتادم کف اتوبوس! حالا دقیقا تو قسمتی افتادم که پسرا خوابیده بودن.. دوتاشون بیدار شدن بیچاره ها! من از خجالت سرمو نمیتونستم بلند کنم! هیچی دیگه، تا نیم ساعت دست و پام میلرزید...


خلاصه هوا داشت روشن میشد که دیدیم راننده رفته پلیس راه رامسر، بعدش فهمیده که پلیس راه چالوس ساعت نزده......... بعدش ما رو تو یه امامزاده پیاده کرد، برگشت چالوس ساعت زد و برگشت!! سه ساعتی طول کشید.صبح جمعه هم بود و تو اون امامزاده زیارت عاشورا و دعای ندبه میخوندن.بعدشم صبحانه آوردن.چای با دوتا تخم مرغ آب پز! جالب بود، خیلی دست و دلباز بودن.ما با اینکه خودمون غذا داشتیم ولی یه کم خوردیم.


راننده اومد و رفتیم سمت گیلان. کلی هم پانتومیم بازی کردیم! برخلاف اون چیزی که فکر میکردم، مستقیم رفتیم ماسوله.حدود 1 رسیدیم اونجا.نماز خوندیم، اونجا کلی گشتیم و عکس گرفتیم.چند تا از عکسا رو براتون میذارم:


ماسوله-بهار93







من و مژده لباس محلی اونجا رو پوشیدیم و عکس گرفتیم.خیلی قشنگ شد! لباس من سبز بود با طلایی روش کار شده بود.دامنش خیلی چین چینی بود!! :))

خریدم از ماسوله یه گلیم بود که به دیوار آویزون میشه.واسه خودم و زهراجون اینا و ایمان اینا، طرحاشون تقریبا شبیه هم بود.این مال خودمه:


بعد ماسوله رفتیم فومن، قلعه رودخان.جادش یه کم باریک بود واسه اتوبوس.راننده هم لج کرد و گفت من جلوتر نمیام!! ماهم پیاده شدیم و رفتیم.یهو بارون و رعدوبرق گرفت.. رعدوبرقاش وحشتناک بود.رسیدیم به یه قسمتی که دیگه سنگ فرش بود و حالت پله ای بود، فقط پیاده میشد رفت.زیر بارون رفتیم رفتیم و کلی خیس شدیم!همه داشتن برمیگشتن، تنها کسایی که میرفتن بالا ما بودم! بعد دیدیم یکی از پسرا که زودتر رفته بودن برگشت.میگه از هرکی پرسیده گفتن الان برین نمیرسین، راه زیاده.ماهم که خیس شده بودیم برگشتیم و نرفتیم.ولی بعضیا رفتن.حتی استادمونم نرفت.


اومدیم پایین رفتیم با استادمونو چنتا از بچه ها تو یه سفره خونه نشستیم.آش رشته خوردیم.چی بگم از اون آش رشته..........مزه قورمه سبزی میداد...خلاصه اصن خوشمزه نبود.دیدیم اونجا سماق هست، توش سماق ریختیم، دیدیم مزه ش بهتر شد یه کم :))


شب شد و اونا اومدنو رفتیم تو اتوبوس.رفتییم تو شهر فومن.یه مغازه واسادیم که کلوچه فومن بخریم.همه پیاده شدیم سفارش دادیم، کنار مغازه هم دوتا کاناپه بود.ما هم نشستیم تا کلوچه ها آماده شهوینی اون یک ساعتی که اونجا نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم از کل سفر بهتر بود!! خیلی خوش گذشت! تازه ماجرای زمین خوردن منم داشتن تشریح میکردن!! :)) استادمون اصن نفهمیده بود که من افتادم تو اتوبوس! کلوچه هارو گرفتیم و راه افتادیم سمت رشت.


رسیدیم به دانشگاه پیام نور رشت.محل خوابیدنمون نمازخونه دانشگاه بود.تو نمازخونه ش پریز برق نداشت که گوشیامونو شارژ کنیم!! دانشگاهش شبیه مدرسه بود... یکی از کلاساش:




اونجا غذاهامونو یکی کردیم و شام خوردیم.منو مژده کیک و آبمیوه هم داشتیم که خوردیم و بعد خوابیدیم.تخت خوابیدم تا 6صبح که بیدارمون کردن

صبح شنبه 30ام پا شدیم آماده شدیم.رفتیم موزه میراث روستایی.دیدیم میگن ساعت 10 باز میشه.رفتیم یه جا صبحانه خوردیم.جاتون خالی املت خوردیم! ازین املت کثیفای قهوه خونه!! اولین بارم بود که تو قهوه خونه چیزی میخوردم!! زیتونم داده بود باهاش، خداییش خیلی چسبید.خیلی خوشمزه بود!


رفتیم سمت موزه.اونجا خیلی قشنگ ببود.20هکتار از جنگل رو گرفته بودن.یه فضای روستایی درست کردن.از خونه های روستایی هر منطقه از گیلان یه دونه اونجا گذاشتن.یه لیدر هم داشت که درمورد هرکدوم از خونه ها توضیح میداد.اینم از عکسای موزه میراث روستایی:









بعد موزه دیگه حرکت کردیم سمت ساری.ساعت حدود 4:30 یه جا واسادن واسه ناهار.اصلا جای خوبی نبود، ولی راننده هه هرجا خودش دلش میخواست وامیساد.خلاصه مجبور شدیم بریم کباب کوبیده بخوریم.


ما اون شب فریدونکنار دعوت بودیم.زهراجون بهم میگفت رویان پیاده شو بیا خونه ما، باهم میریم فریدونکنار.راستم میگفت، چون اگه میرفتم ساری دیر میشد دیگه به فریدونکنار نمیرسیدم.به استادم گفتم و اونم قبول کرد وگفت پیاده شو.ساعت 7 بود که من پیاده شدم و زهراجون و دامادم و نیما اومدن دنبالم رفتیم خونشون. نیما انقدر خوشحال شد وقتی منو دید!! یه کم استراحت کردیم بعد رفتیم فریدونکنار


این بود مسافرت دو روزه ی من! مختصر و مفید بود! :))


[ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 ] [ 10:3 بعد از ظهر ] [ فاطمه ] [ ]
مسافرت دو روزه ی من!
سلام

اگه خدا بخواد قراره با بچه های کلاس از طرف دانشگاه بریم ماسوله

فرداشب یعنی پنجشنبه ساعت 12 شب حرکت میکنیم.

جمعه شب رشت می مونیم.

شنبه هم میریم ماسوله.

از دوستای صمیمیم فاطمه که نمیاد.ولی مژده میاد.

امیدوارم خوب باشه و حال و هوامو عوض کنه

هرچند الان بهترم خیلی :)

خدارو شکـــــــر



خلاصه اگه از یکشنبه دیگه منو ندیدین بدونین که زبونم لال بلایی سرم اومده و بی معرفت نبودم!!

خدا نگهدارتون

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ فاطمه ] [ ]
...
الان شاکی بشم؟؟

چرا منو نمی بینی؟مگه نمازم قطع شده؟ مگه به گناهم ادامه دادم؟

خدایا، من دیگه نمی تونم.خسته شدم.ده تا دلخوشی رو گرفتی،یه دلخوشی بهم بده

یه چیزی که حداقل به امیدش شب بدون گریه بخوابم

93 خیلی بد شروع شدی... اصلا فکرشم نمیکردم 

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 2:28 قبل از ظهر ] [ فاطمه ] [ ]
...
خدایا، خیــــــــــلی سخته...

یه کم آرومم کن، خواهش میکنم..

من که به کس دیگه ای پناه نمی برم.فقط خودتی... پس آرومم کن

[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ فاطمه ] [ ]
...
صبح میشه، چشممو باز می کنم و میبینم هنوز هستم..


و دوباره...

میخوابم


شکر واسه بودنم، و دلشوره واسه چه جوری گذروندن امروز

[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 12:27 بعد از ظهر ] [ فاطمه ] [ ]