تبليغاتX
سارویه


سارویه

نمی دونم چرا اینطوری شد...

آخه تو که می دونی من بدون تو نمی تونم

می دونی که هیچکی جای تو رو برام نمی گیره

آخه من فقط یه آجی دارم...

ما باید باهم صحبت کنیم تا مشکل و حل کنیم.ولی تو تنهام گذاشتی و جوابمو نمیدی.از صبح تا حالا همش چشام به گوشیمه تا یه خبری ازت بشه.خودت گفتی که از دستم ناراحت نیستی.پس چرا جوابمو نمیدی؟

من دوست ندارم به خاطر دیگران رابطه مون کم شه. فرق تو با بقیه اینه که می دونی چقدر دوست دارم.می دونی اگه نباشی چه حالی میشم

صبا من تو بد وضعیتیم.دوست ندارم ببینم یکی اشکش به خاطر من در میاد.حتما یه انتظاری ازم داره...ولی من تا جایی به این انتظارش توجه می کنم که به دوستی من و تو لطمه ای نزنه.چون نمی خوام تو رو از دست بدم

 

دوست دارم

 

خیلی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی

می دونم اینا رو نمی خونی ولی کار دیگه ای نمی تونم بکنم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوسم نداشت

خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوست داشت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

داغونم این چند روز...

فقط میگم کاش زودتر بگذره...

 

ولی از اینکه مجبور نیستم فردا بعد از مدرسه برم کلاس تو پوست خودم نمی گنجم

نمی دونم چی بگم...فقط می دونم حالم خوب نیست
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام سلام!!

خبر دارین تابستون تموم شده؟ مدرسه ها دوباره داره شروع میشه!!

به سلامتی سال سوم دبیرستان رو شروع می کنیم.

خیلی خوشحالم که دوباره دوستامو می بینم.آخه خیلی دلم تنگ شده براشون.واسه اون حال و هوا..!هرچند دوباره باید عین چی بشینیم و درس بخونیم ولی حال و هوای مدرسه رو خیلی دوست دارم!یادش به خیر...من و آجیم(صبا) که پیش هم می نشستیم...پرنیان هم جلو مون نشسته بود.راستی از پریا خبری ندارم.نمی دونم امسال هم باهامون هست یا نه.کاش دوباره همه باهم باشیم.سعیده و شیما و مهسا و...

خانم نمی تونی بسم الله...!!

سوتی های معلم شیمی یادتونه؟؟

وندادی که همش گچ پرت می کرد!یه بارم زده بود پشت شیما که شیما هم یه متر پرید!!

زنگ ادبیات که فرقی با زنگ تفریح نداشت!خستگی ورزش زنگ قبل یادمون می رفت!

اگه دوباره یوسفیان معلم فیزیکمون باشه چه خاکی تو سرمون بریزیم؟؟هنوز یادم نرفته که ترم اول مستمر منو کم داده بود...

اگه دوباره شبهای امتحان شیمی کابوس ببینیم...؟

امسال درس بخونید هااااااااا!!!

یادش به خیر

امسال هم حتما خدا کمکمون می کنه...مگه نه؟

به امید موفقیت هممون

انشاالله هممون یه روزی مهندس میشیم

درووووووغه؟؟؟؟!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

امشب از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد...

امشب چشمانم را با آب توبه می شویم

و کلام قرآن در دهانم می ریزم

تا خواب چشمانم را نیازارد...

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee
But we know from those around us that this may not always be 
It’s the simple things that come between a father and a son
But when they try to talk the knives are out before they have begun
Well that was me and I have seen the light that shines for eternity
Because I learned to say the words I love yo
u

ببین چه قلبایی شکستن
توی دست روزگار
ببین چشمایی رو که گشتن
پی نوری موندگار
از عشق و باور باید که آخر
بشن لبریز دلامون
یه روزی هر جا پر بشه دنیا
از طنین صدامون
پس بیا با هر زبون
تو هم بخون
بخون عاشقونه کنارم
فریاد بزن بگو
دوست دارم

And this endless road that we are on just keeps on going round
But there’s one destination that always is here to be found

So come with me
با من بیا
You will see
تو هم ببین

The light that shines for eternity
Be strong and learn to say the words I love you


فریاد بزن بگو
دوست دارم
The words I love you
دوست دارم
The words I love you

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

*سلام ای غروب غریبانه ی دل*سلام ای طلوع سحرگاه رفتن*

*سلام ای غم لحظه های جدایی*خداحافظ ای شعرشبهای روشن*

*خداحافظ ای شعر شبهای روشن*خداحافظ ای قصه ی عاشقانه*

*خداحافظ ای آبی روشن عشق*خداحافظ ای عطر شعر شبانه*

 

                        *****************************

 

*خداحافظ ای هم نشین همیشه*خداحافظ ای داغ بر دل نشسته*

*توتنهانمی مانی ای مانده بی من*تورامی سپارم به دلهای خسته*

*تو را می سپارم به مینای مهتاب*تو را می سپارم به دامان دریا*

*اگرشب نشینم اگرشب شکسته*تورا می سپارم به رویای فردا*

 

                   *****************************

 

*به شب می سپارم تورا تا نسوزد*به دل می سپارم تورا تا نمیرد*

*اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد*اگر روزگار این صدا را نگیرد*

*خداحافظ ای برگ و بار دل من*خداحافظ ای سایه سار همیشه*

*اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم*خداحافظ ای نوبهار همیشه...*

 

                        *****************************

فکر کنم دارم با خودم کنار میام...

چیزی که هیچوقت فکر نمی کردم بتونم... 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

دخترک فقط 12 سالش بود.هیچی از دوست داشتن نمی فهمید.فقط می دونست وقتی اونو می بینه قلبش تند تند می زنه و دستاش می لرزه.کم کم فهمید که دلش واسه اون تنگ می شه.آخه خیلی کم می دیدش.ولی همیشه به یادش بود.

چند وقت گذشت.

دخترک دیگه فهمیده بود که دوسش داره.همه فکر و ذکرش شده بود اون.شبها جز با یاد اون خوابش نمی برد.هنوزم خیلی کم می دیدش.روزها و شبها خیلی سخت می گذشت.اما دخترک حتی انتظار برای دیدن اون رو هم دوست داشت.دخترک خیلی امیدوار بود.

اما کم کم فهمید که امیدوار بودن فایده ای نداره...فهمید اما باز هم نتونست دل بکنه.4سال گذشت.حالا دخترک فهمیده که عاشق شده...آره،همون دخترکی که معنی دوست داشتن رو نمی دونست حالا عاشق شده...

هیچکی حرفاشو نمی فهمه...خیلی ها فکر می کنن دخترک هنوزم نمی فهمه دوست داشتن و عشق یعنی چی...
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


Design By : Night Skin